جمعه 25 مرداد ماه سال 1387 ساعت 8:43 PM
>کار دل<
شکوه ای کرد دل و گفتم:"خاموش
شکوه ات بی اثر ناله مکن"
آه سردی کشید جانم سوخت
گفت:"بی همنفسی چاره مکن"
گفتم:"عاشق شده ای بی وجدان ؟
از برای تو همان یک تن بس"
گفت:"عاشق نشوم پس چه کنم ؟
کارم عاشق شدن است بر همه کس"
گفتمش:"بهر که پر کار شدی ؟
جان من بر سر جایت بشین"
چشم آمد و با طعنه بگفت:
"پس ببند روی من و خلق نبین"
گفتمش:"هر چه که می خواهی کن
مگر آن دفعه ز من پرسیدی ؟"
پشت کرد بر من و با طعنه بگفت:
"باز از بازی دل ترسیدی ؟"




